تو آن پرنده ی رنگین آسمان بودی
که از دیار غریب آمدی به لانه ی من
چو موج باد که در پرده ی حریر افتد
طنین بال تو پیچید در ترانه ی من
پرت ز نور گریزان صبح گلگون بود
تنت حرارت خورشید و بوی باران داشت
نسیم بال تو عطر گل ارمغانم کرد
که ره چو باد به گنجینه ی بهاران
داشت
چو از تو مژده ی دیدار آفتاب شنید
دلم طپید و به خود وعده ی رهایی داد
چراغی از پس نیزار آسمان روئید
که آشیان مرا رنگ روشنایی داد
ترا شناختم ای مرغ بیشه های غریب
ولی چه سود که چون پرتویی گذر کردی
چه شد که دیر در این آشیان نپائیدی
چه شد که زود از این آسمان سفر کردی
به گاه رفتنت ای میهمان بی غم من
خموش ماندم و منقار زیر پر بردم
چو تاج کاج طلائی شد از طلیعه ی صبح
پناه سوی درختان دورتر بردم
غم گریز تو نازم که همچو شعله ی پاک
مرا در آتش سوزنده زیستن آموخت
ملال دوریت ای پر کشیده ازدل من
به من طریقه ی تنها گریستن آموخت
این نمایشگاه در نگارخانه آشیان نقش و مهر از تاریخ ۲ تا ۶ آذر برپا بود.
ستونهای خورهه واقع در منطقه ای به همین نام از توابع شهرستان محلات می باشد.
بر اساس بررسی و کاوشهای انجام شده در سال ۱۳۷۵ آثار و عناصر سه دوره از زیر خاک بدست آمده:
ا ـ پیش از پیدایش آغاز نگارش
۲ ـ دوره اشکانی که قسمت اعظم لایه، ساخت، معماری و اشیاء را تشکیل می دهد.
۳ ـ دوره سوم گورستان اسلامی روی تپه
آی روشنفکر
که پیپی از چوب آبنوس
مشتعل به خوش عطرترین توتونهای جهان را
زینت میان انگشتانت کرده ای
و مدتهاست که دود آن را نثار حلقوم خلق می کنی
و دم می زنی از مردم
از نیازهایشان، از دغدغه هایشان
و حقوق تضییع شده اشان
آن هم از پشت پنجره ای با شیشه های مه گرفته
از آن سوی بخار فنجان قهوه و دود
من مردمم
ایرانم
میهنم
و ناموسی که
دفاع از وطن با نام من آمیخته
آی روشنفکر
که هر کجا کم می آوری
سنگ مرا به سینه زده
و سپر بلایم می کنی
اما در دل مرا
پاپتی و یک لا قبا
بی شعور و بی فرهنگ می دانی
و به حسابم نمی آوری
الا وقتی که
برای رسیدن به قدرت
حمایتم را محتاجی
تا باز بر جنازه ام
پای بکوبی و بر اریکه قدرت بنشینی
اما نه
دیگر در زوایای ذهن روشن شده ام
به روشنفکری های تو
هیچ نشانی از تو و روشنی نیست
دیگر در ذهنم گم شده ای
در میان همان دود پیپ و بخار فنجان قهوه ات
پشت همان پنجره مه گرفته
که مرا می نگری
خبر کوتاه است و بهت آور.
چند نفر فارغ از ملیتشان، یک دختر ایرانی را در کشورش مورد تجاوز قرار داده اند و وقاحتشان تا به آنجاست که بر سند فخرشان گواه فیلم نیز گذاشته اند و آنانی که دیده اند اذعان می دارند که صحنه هایش بسیار فجیع و دهشتناک است.
اما عجیب آنکه گویی اتفاقاتی از این دست در جامعه ما آنقدر مکرر واقع شده که دیگر نه رگ غیرتمان بالا می آید و نه از شنیدنش بر خود می لرزیم.
انگار یک اتفاق ساده بوده است و بس و عجیب تر آنکه گویا منتظریم که اخباری از این دست را بشنویم. حال آنکه در سایر کشور ها حوادثی از این دست و بسیار کوچکترش فاجعه محسوب می شود و بهت تمام جامعه را فرا می گیرد و هر کس به طریقی خود را مسئول می داند.
در این حال جای بسی تاسف است که حتی در جامعه مجازیمان با این خبر برخوردی عادی صورت گرفته و خبرش نیز همچون اخبار دیگر تلقی شده و مانند سایر اخبار مهم روز بازتاب ندارد، نه آنچنان آرایی کسب می کند و نه مطلبش به موضوعی داغ تبدیل می شود.
نوشته شده توسط فروغ ناظمی در ساعت 4:28 بعد از ظهر |
