تبليغاتX
تمدن
اجتماعى

 

 

مثل همیشه در سکوت تن سپرد به تقدیر. تقدیری که نه به دست قضا و قدر، بلکه بدست دیگرانی که خود را خدا می دانستند برایش رقم زده می شد.

به خاطر می آورد در تمام طول زندگی تنها یکبار فریاد زده بود و تنها یکبار خواسته اش را اعلام کرده بود و برای آن تنها یکبار باید تن به مجازاتی می داد، که مرگی سخت را در پی داشت.

پرنده ای بود که از قفس رسته اما عمری اسیر قفس بودن آزادی را به مسلخ برده بود. دامی دیگر، اما اینبار خواستنی و دلخواه.

حالا بسیاری جمع شده بودند تا او را به خشم سنگ برهانند.

 هنوز که چشمانش باز بود نگاهی انداخت به آن انبوه سرگردان، این همان زن نبود که روزها بچه اش را با مخدری سنگین به دیار خواب می فرستاد و ......

و آن دیگر همو نبود که در غیاب زن خود ......

بسیاری دیگر را نیز دیده بود، خرم و خندان و قدح باده به دست و اکنون در گوشه ای به نمایی مجهول، دید دزدان شب را و رفیقان قافله در روز را.

دیگر در نگاهش مشتی مجسمه سنگی اطرافش را محاصره کرده بودند. بدون فکر، بدون احساس، ....

بهتر که نباشد در این نیرنگستان بی شعور و هویت.

کم کم آن حجم سنگی بالا و بالاتر می آمد. مجسمه های سنگی، احساسی دیگر را به مسلخ برده بودند.

غروب بود و هوا باز هم رو به تاریکی.....

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده توسط فروغ ناظمی در ساعت 1:9 بعد از ظهر | لینک  | 

  

 

گل زرد

 

 

هرگز قانع نبوده ام که

زرد رنگ نفرت است

و

عشق را باید قرمز نوشت

هرگز گل زردی به کس نداده ام

الا

اینکه دوستش می داشتم

و هرگز

گل زردی از کس نگرفتم

الا اینکه گمان می بردم

که دوستم دارد

و من

در سراب این خاطره شیرین

دل به کسی سپردم

که گل زردی را به دستم داد

و من

نفرتش را عشق پنداشتم

و گل زردی هدیه اش دادم

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده توسط فروغ ناظمی در ساعت 4:58 بعد از ظهر | لینک  | 

  

 سر را به آسمان بلند کرد و در حسرت یک مجهول آهی کشید. سرش پر بود از سئوال! از کجا؟ به کجا؟ برای چه؟ هی می رفت می رفت. بدترین کدام است؟ بهترین کدام است؟ گاهی گذشته رانقب می زد و زمانی خیره به آینده ای نا معلوم، و بعد لبخندی تحویل آینه می داد و غرق در رویاهای دور و دراز، و این آخری مسکن همیشگی بود.

    در گذر لحظه ها بی خیال و سوت زنان شنلگ انداز می رفت و خاطرش پر می شد از خیال فندک و فلسفه، از جیبی که ته نداشت و بادبزنی چوبی که لحظه ها را می برد.

    تا اینکه سقفش به طاق زمان رسید و پر شد از ستاره های رنگ به رنگی که سرش را به دوران انداخته بود. مجهول معلوم گشت. جواب سئوال ها یکی به دنبال دیگری می آمد. از رخوت یک خواب طولانی برخاسته بود. اما هنوز پر بود از سئوال های جدید، پر بود از حیرت، پر بود از حسرت، حسرت و حسرت و حسرت ...

افسوس که گاه عمل به سر رسیده بود.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده توسط فروغ ناظمی در ساعت 8:53 بعد از ظهر | لینک  |