تبليغاتX
تمدن
اجتماعى

دانش آموز که بودیم، وقتی برای اولین بار سر کلاس تاریخ و در فصل مربوط به دوران قاجار، خواندیم که در زمان فتحعلی شاه بخش هایی از سرزمین های شمالی کشورمان چگونه از این کهن بوم و بر جدا گشته و به خاک همسایه متجاوز شمالی اضافه شده است، چقدر کفری می شدیم، دور هم که جمع می شدیم نقشه ها می کشیدیم که چگونه به گاه بزرگسالی برویم و پس بگیریم آنچه بزرگان این کشور در آن زمان به باد فنا سپرده اند و تا مدتها ذهن کوچک ما مشغول این مطلب بود.

بزرگ تر که شدیم دیگر خواندن تاریخ و کلنجار با فصلهای تاریک آن برایمان عادی شد و بیشتر یاد گرفتیم که باید تلاش نمود در حفظ میراث باقی مانده و بکوشیم برای برقراری صلح در کنار داشته هایمان. احساس حفظ میراث بر جای مانده بیشتر زمانی شکل می گرفت که می دیدیم پس از انقضای مدت قراردادهای ترکمانچای و گلستان نه ما توانستیم ملک از کف رفته را باز ستانیم و نه دنیا به ما گفت که خرتان به چند.

حکایت حالات و گفتار و رفتار شریعتمداری کیهان هم حکایت دانش آموزی است که تازه الفبای تاریخ را از بر می کند و در فصلی از آن به تازگی برخورده است به این مطلب که جزیره بحرین به سال ۱۳۴۶ و در کشاکش یک بازی سیاسی از عقبه نقشه ایران وا مانده است و متاسفانه دغدغه این دانش آموز نوپای تاریخ به واسطه حضور وی در روزنامه ای که زبان قوه حاکم بر مملکت است تبدیل به نمایه دغدغه نظام شده است.

این کودک نوپا را به حال خود وا گذاریم تا گاهی که بیشتر بخواند و بداند، دور نمای خیال من پیوستن او به صف ملیون است همچنان که ما شدیم پس اندکی صبر .........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده توسط فروغ ناظمی در ساعت 11:34 قبل از ظهر | لینک  | 

 

قطعه ای از ویکتور هوگو

 

شب تابستان دوشین، که سایه هایش را به وام گرفتیم، با آن همه اختران و آن آرامش فرحبخش و نسیم ملایمش سزاوار وجود تو بود! غوغای تسکین یافته خود را چه خوش خاموش می کرد و بر ما و گلهای باغ، شبنمهای عشق را چه نیکو می افشاند!

چون تو در من به چشم جان می نگریستی، سراپایم لبریز از شادی و شوق بود. در زیبایی رویت خیره بودم و گرچه زبانت از راز دل چیزی نمی گفت. آنچه در قلب تو آغاز می شد، در دل من پایان می گرفت.

سپاسگذار خدا بودم که لطف بیکرانش چنان هماهنگی و الفتی در تو و شب پدید آورده است، و برای آنکه مرا خوشبخت و آسوده سازد، ترا و شب را چنان زیبا و پاک آفریده و هر دو را به چندان رخشندگی و نکهت و نغمه و لطافت آراسته است.

آری! باید خدای را با ایمان فراوان شکر کنیم. زیرا که روح ترا او پدید آورده و جهان را او آفریده است! دل من از او شیفته و دیدگانم از او مفتونست! در هر معما و مشکلی به وجود او پی می برم! اوست که دو چشم رخشان ترا، چون ستارگان سپهری، بر این جهان باز کرده است.

عشق، عشقی را که همه چیز بدان زنده و بر آن استوار است، خدای بزرگ مطلوب هر چیز کرد!

شب را خدای از روز دلکش تر و زیبا تر ساخت!

 جام لبریز جمال را نیز، ای شهریار جمال و جوانی، خدا بر وجود تو ریخته و عشق ترا او در دل من جای کرده است. پس خود را همساز عشق کن! زیرا که زندگی جز عشق نیست.

وقتی که آفتاب جوانی خود را در سراشیب غروب می نگرم، دریغهای ما همه بر عشق، و آرزوهای ما همه دنبال عشق است! بی عشق چیزی کامل نمی شود و آنجا که عشق نباشد همه چیز بی فروغ است حسن و زیبایی سر و عشق افسریست. جمال خود را به افسر عشق بیارای.

از من بپذیر، آنچه جان را سیراب می کند، مشتی طلا، یا اندکی افتخار نیست. گرد و غباری که با کبر و غرور از میدان جنگ آورند، آزمندیهای جنون آسایی که با هوس های واهی خرسند شود، و پوستهای تلخ مخلوقات این خاکدان را به دندان جان او بار بیازارد نیز، مایه خرسندی روح نمی تواند شد.

آنچه جان را خرسند می کند، توافق و هماهنگی دلهاست. آه های در سینه فرو مانده است، فشردن دستها و نکهت پاک و سکرانگیز بوسه هاست. چیزیست که چشمی در چشم دیگر می تواند خواند، و نغمه هاییست که از چنگ روحنواز دل برخیزد.

در زیر آسمان، هر چیز پای بند رازی است نهانی است. هر چیز سامانی معلوم و دلخواه و پناهگاه و مامن دارد که هزاران غریزه و میل طبیعی دوربین او را شب و روز بدان متوجه می کند. ماهیگیر قایقی دارد که امیدش بدان بسته است، قو عاشق دریاچه و عقاب شیفته کوه است.

جان آدمیان نیز به عشق دلخوش است.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده توسط فروغ ناظمی در ساعت 2:24 بعد از ظهر | لینک  |