چند عکس از موزه شهرستان آشتیان

چند نما از حیاط ساختمان



خم رنگرزی

دم آهنگری

خیکک ( ظرفی برای نگهداری و حمل نوشیدنی )

ظروف مسی

چرخ نخ ریسی

دستگاه پنبه زنی

چند عکس از شهرستان تفرش
جاده تفرش ( گردنه نقره کمر)
نمای بیرونی آرامگاه پرفسور حسابی، بزرگمرد علمی و پدر فیزیک ایران

تکیه شش ناو که به روایتی به دست امام حسن مجتبی(ع) بنا شده است

درخت چنار جنب تکیه شش ناو که به روایتی قدمتی ۱۴۰۰ ساله دارد

نمایی از شکاف درون این درخت چنار

متنی درج شده در روزنامه بانی فیلم سال 84 که به علت عدم دسترسی به آرشیو اینرنتی این روزنامه عینا نقل می شود
به یاد زنده یاد مرحوم حیسن پناهی
از تو هیچ نمی دانم به جز خاطره شبی که بیراهه رفته بودی و گویی دستت را گرفته بوده و می کشید و تو زان پس سوگند خورده بودی که تمام عمرت را بیراهه روی، و رفته بودی. همان شب که ققنوس وجودت آتش گرفت و چون سپیده دمید، از میان خاکستر آن ققنوسی دیگر متولد شد. ققنوسی که آبستن نازی بود و نازی، عشق بود و آتش. و شعله ای سوزان که همه هستی ات را در بر گرفت. و زیر چتر نازی بود که به مفهوم یکی شدن رسیدی، تا آن شب، شب خاطره آن پیامبر سنگی. شبی که تو و نازی با هم مردید و دوستدارانت را برای همیشه در اندوه بی تو بودن رها کردی. می گویند با رفتنت سادگی بی پناه شد. شاید خود پناه بود که بی پناه شد.
و می اندیشم به اینکه همه جا تو بودی و دلم را به بازی می گرفتی و نمی شناختمت. تویی که به جز حضور او هیچ چیز این جهان بی کرانه را جدی نگرفتی حتی عشق را. در آن لحظاتی که عاشقانه چون آخرین اسکناس در جیب یک ملوان پیر مچاله بودی. و از ته دل می سرودی ای وای! اگر چونان فرشته گان لذت رنج را از ما دریغ می داشتی.
و می اندیشی به او که معلوم دل است و مجهول چشم. و می سرودی از هراس مرغ دریایی از سایه خودش! و از نگرانیت برای زن و عشقی که هوی نامرئی نوع زن است. که چشمها را بر حضور علمی شان کور می کند. و از اندوهی که از وجود آن باید سر را به بیابانها نهاد. و از آن همه معمای لاینحل.
گفتی که عشق هیچگاه همسفر عقل نخواهد شد. و حسرت می خوردی بر قار قار قار فلامینگوهای بی شمار بر ساحل شور فلسفه. و رسالتی که بر گردنت بود، رسالت گذر دو استکان چای داغ، از میان دویست جنگ خونین. و فریاد می زدی، سنگ اندیشه به افلاک مزن دیوانه، چونکه انسانی و از تیره سرطاسانی. و می خندیدی بر ادعای شعوری که بر حافظه موری حیران است.
و کشف کردی ضلع پنجم مستطیل را، در پناه کوهی که گل سرخی با ناز خفته بر دامن سبز گل سرخی دیگر، در شبی طوفانی، قصه آفرینش را سر داد.
آه ... دل ساده بگو، بگو از قند شهر که دروغی بیش نبود. و از صمیمیت آن حبه کشک سیاه شور. بگو از آن گل تنهای صورتی رنگ که می گفتند قاصد باران است. از بابا بزرگ که قلبش باغی از انار بود. از مادر بزرگ، از پادشاه آن اجاق سنگی، همان پادشاهی که همه شب گرسنه می خوابید.
بگو از سرودت برای مادران، مادرانی که آبستن کوزت اند. از مادرانی با لباس هایی سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید کوچک نشسته است. و
از دختری که به یاد مادرش می نالد. بگو، بگو از شووشونت بگو.
شب به نیمه رسیده است و من هنوز در ابتدای اولین کوچه، کنار اولین درخت ایستاده ام. و می اندیشم به اینکه گویی همه خوشبختی ها با خواب و خیال آمیخته اند. به نظر بند مادر بزرگ که در میان هیاهوی شهر گم شد. و گیج و منگ از رفتن نا باورانه ات قبل از فراموشی را می سرایم:
مارون بود که می خواند و مست می گذشت
پیش روی من
همه دشت بود پشت دشت
پیش روی تو
همه کوه بود و راههای پیچ پیچ
تابستانی را به خاطر سپرده ام و دیگر هیچ
غروب ماه، طلوع خورشید
نماهای زیبایی از ماه و خورشید اندکی قبل و بعد از طلوع خورشید


گربه پفک خور
بدون شرح



اینهم پفک اگه دهنتون آب افتاد


نوشته شده توسط فروغ ناظمی در ساعت 0:28 قبل از ظهر | 
