در خلوت روزهای تنهایی بارها نام ترا بر زبان رانده ام. بارها یاد تو فضای ذهنم را در بر گرفته و بارها حجم سینه ام از مهر تو لبریز گشته و قلبم را طپشی بیمار گونه به رعشه درآورده و بارها در چنگال تنش های با تو بودن پر و خالی شده ام. بارها و بارها گیسوانم را به یا سر انگشتان پر مهر تو به بازی گرفته و افشان ساخته ام. بارها رو در روی آینه ساعتها به نگاه خود خیره گشته و مردمک چشمهایم را به دنبال تصویری از تو کاویده ام. بارها بیاد تو با صدای بلند شعر و ترانه خوانده و آوازهایم را بر بال پروانه ها سنجاق کرده تا با خود قصه شوریدگیم را به همه جای شهر منتشر کنند. بارها به همراه دیدگان شمع طول شب را آرام آرام گریسته و قصه دلدادگیم را نجوا کنان به گوش شب سپرده و این دعا را زمزمه کرده ام:
امیدم را مگیر از من خدایا خدا یا خدایا
دیرگاهی بود
از دیدارهایمان کاسته بودیم
و هر از گاهی
دل خوش می داشتیم
به نفس های آنانی که دوستشان داشتیم
از پشت سیمهای تلفن
امروز اما
چندیست
که حتی
صدایمان را از هم دریغ می داریم
و دل بسته ایم
به آهنگی کوتاه
که می گوید: SMS

نوشته شده توسط فروغ ناظمی در ساعت 5:49 بعد از ظهر |
