آی روشنفکر
که پیپی از چوب آبنوس
مشتعل به خوش عطرترین توتونهای جهان را
زینت میان انگشتانت کرده ای
و مدتهاست که دود آن را نثار حلقوم خلق می کنی
و دم می زنی از مردم
از نیازهایشان، از دغدغه هایشان
و حقوق تضییع شده اشان
آن هم از پشت پنجره ای با شیشه های مه گرفته
از آن سوی بخار فنجان قهوه و دود
من مردمم
ایرانم
میهنم
و ناموسی که
دفاع از وطن با نام من آمیخته
آی روشنفکر
که هر کجا کم می آوری
سنگ مرا به سینه زده
و سپر بلایم می کنی
اما در دل مرا
پاپتی و یک لا قبا
بی شعور و بی فرهنگ می دانی
و به حسابم نمی آوری
الا وقتی که
برای رسیدن به قدرت
حمایتم را محتاجی
تا باز بر جنازه ام
پای بکوبی و بر اریکه قدرت بنشینی
اما نه
دیگر در زوایای ذهن روشن شده ام
به روشنفکری های تو
هیچ نشانی از تو و روشنی نیست
دیگر در ذهنم گم شده ای
در میان همان دود پیپ و بخار فنجان قهوه ات
پشت همان پنجره مه گرفته
که مرا می نگری

نوشته شده توسط فروغ ناظمی در ساعت 4:16 بعد از ظهر |
