تبليغاتX
تمدن - همه ما بالقوه زهراییم

تمدن

اجتماعى

همه ما بالقوه زهراییم

 

پنج سال پیش و به هنگام تعطیلات چند روزه به همراه برادرم سفری داشتم به نجف آباد اصفهان. دلیل راه برادر دیگرم بود که در این شهرستان دانشجو بود. به خاطر اینکه کلا سفر کردن را دوست دارم، خیلی خوشحال بودم و کلی برنامه ریزی برای این چند روز و گردش در نجف آباد و اصفهان کرده بودم.

غروب بود که رسیدیم، شهر برای ما نا آشنا بود و از دو پسر جوان که حدس زدیم آنها نیز دانشجو باشند آدرس را سئوال کردیم. تشابه نام شهیدان بر کوچه های شهر ما را به درب خانه ای دیگر برد که آنها نیز دانشجو بودند و بالاخره ما بعد از دقایقی گشت زنی آدرس را پیدا کردیم.

در منزل تحت اجاره برادرم و دوستانش کلا ۶ دانشجو زندگی می کردند که برادرم و همکلاسی اش و ۴ نفر دیگر دانشجویان رشته های دیگر بودند.

هر دوی ما بسیار خسته بودیم. ترجیح دادیم آنشب زودتر استراحت کنیم تا از فردا به گشت و گذار بپردازیم.

ساعتی گذشت، ساعت نزدیک ۱۱ شب بود و تازه خوابیده بودیم که یک دفعه زنگ خانه به صدا در آمد. یکی از بچه ها در را باز کرد سر و صدایی بلند شد ما از اتاق بیرون پریدیم و بلافاصله مردی عظیم الجثه در حالی که آن بنده خدا را هل می داد روی زمین با اسلحه وارد هال شد. شوکه شده بودیم یعنی چی؟ چه شده؟ سر و صدایهای من، داد و فریاد برادرانم و صدای کشیدن یکی دو گلگندن فضا را ملتهب تر کرده بود، در همین بین همان مرد عظیم الجثه فریاد کشید: پدر سوخته ها خانوم میارید خونه پدر همتون رو در میارم.

وا رفتم، دردی عجیب را حس کردم که در زیر پوستم موج وار حرکت می کرد، منجمد آرام نشستم بر روی زمین. خدا می داند چقدر جلوی برادرانم و دوستانش احساس شرم می کردم. سرم گیج می رفت و آرام خود را به ساک خود و برادرم رساندم تا شناسنامه هایمان را نشانشان دهم تا من برسم برادرانم و دوستانش کتک مفصلی را خورده بودند.

شنلسنامه هایمان را که دیدند کمی این پا و آن پا کردند و بدون نشان دادن کارت شناسایی و حتی یک عذرخواهی کوچک رفتند. با نیروی انتظامی تماس گرفتیم و جریان را گفتیم، گفتند فردا بیایید برای شکایت.

فردا توی پاسگاه با صحنه بهت آوری روبرو شدم پسرهایی را دیدم که ما دیشب ابتدا به اشتباه به در خانه آنها رفته بودیم، بنده های خدا نزارتر از همه همخانه ای های برادر من بودند، تازه اونجا فهمیدیم که ضاربین جزء نیروهای شجره طیبه بسیج بوده اند و چون این بنده های خدا اطلاع دقیقی از آدرس منزل ما نداشتند نیرو های مخصوص مشرف کردن انسانها به سرای بهشت با ضم عدم همراهی از روی قصد، آنها را به فیض اکمل رسانده بودند.یکی از آنها تعریف می کرد که او را با زنجیر زده بودند که آثار آن به طرز وحشت آوری بر روی گردنش بود. بی آنکه گناهی کرده باشم از روی تک تکشان خجالت می کشیدم.

شکایت کردیم و خود پیداست که البته آنچه به جایی نرسید فریاد ما بود.

و امروز.....

 نقل واقعه زهرا را که شنیدم بیشتر دریافتم که اگر شناسنامه های ما همراهمان نبود، من نیز زهرایی دیگر می شدم، پیش از او، فردا چه خواهد شد........

 

 

این مطلب را به دعوت عرفان عزیز که خواسته بود در رابطه با فاجعه مرگ زهرا دانشجوی پزشکی همدان، چیزی بنویسم، نوشتم. خاطره هایی از این دست را شاید بسیاری از ما دختران ایرانی داشته باشیم و پس از اینهم شاید برایمان پیش آید. این کابوس تا کی ادامه دارد خدا می داند.

 

+ نوشته شده در  Sat 20 Oct 2007ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط فروغ ناظمی  |