تبليغاتX
تمدن - چرغی از پس نیزار (شعری زیبا از نادر نادرپور)
اجتماعى


تو آن پرنده ی رنگین آسمان بودی

که از دیار غریب آمدی به لانه ی من

چو موج باد که در پرده ی حریر افتد

طنین بال تو پیچید در ترانه ی من


پرت ز نور گریزان صبح گلگون بود

تنت حرارت خورشید و بوی باران داشت

نسیم بال تو عطر گل ارمغانم کرد

که ره چو باد به گنجینه ی بهاران داشت

 

چو از تو مژده ی دیدار آفتاب شنید

دلم طپید و به خود وعده ی رهایی داد

چراغی از پس نیزار آسمان روئید

که آشیان مرا رنگ روشنایی داد

 

ترا شناختم ای مرغ بیشه های غریب

ولی چه سود که چون پرتویی گذر کردی

چه شد که دیر در این آشیان نپائیدی

چه شد که زود از این آسمان سفر کردی


به گاه رفتنت ای میهمان بی غم من

خموش ماندم و منقار زیر پر بردم

چو تاج کاج طلائی شد از طلیعه ی صبح

پناه سوی درختان دورتر بردم


غم گریز تو نازم که همچو شعله ی پاک

مرا در آتش سوزنده زیستن آموخت

ملال دوریت ای پر کشیده ازدل من

به من طریقه ی تنها گریستن آموخت

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده توسط فروغ ناظمی در ساعت 4:28 بعد از ظهر | لینک  |